![]() |
![]() |
|
|
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز میلاد، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسید عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 23:45 توسط محمدرضا |
|
|
احساس خوبيه وقتي يه نفر دلتنگت ميشه احساس بهتريه وقتي يه نفر عاشقت ميشه اما بهترين احساس اينه كه بدوني يه نفر هيچوقت فراموشت نميكنه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آبان1388ساعت 1:8 توسط محمدرضا |
|
|
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. !! نکنه دلت بشکنه و کلبه اون خراب بشه !! وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفت لاي انگشتاش گم ميشه.
ای کسانی که مامور دفن من هستید: مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند سیاه بخت بوده ام. دستان مرا باز بگذارید تا همگان بدانند دست خالی از دنیا رفته ام. موهایم را اشفته بگذارید تا همگان بدانند که دست نوازشی بر سرم کشیده نشده است. چشمانم را باز بگذارید تا همگان بدانند که چشم انتظار از دنیا رفته ام. دهانم را باز بگذارید تا همه بدانند که بزرگ ترین فریادم سکوت بوده است. بر سنگ مزارم بنویسید: آشفته دلی بود در این خلوت خاموش او زاده ی غم بود و ز غم گشته فراموش.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 22:0 توسط محمدرضا |
|
|
فرشتهی من توی زندگی خیلی چیزا مهمه ... ولی همیشه یه چیزایی هست که از همه چیز مهمتره ... بعضی وقتها آدم هایی هستند همچون فرشته که از همه چیز و همه کس مهمترند ... و تو ... تو که از همه دوستتر میدارمت "فرشتهی من" این را به خاطر بسپار: یه نفر ... یه جایی تمام رویاهاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر میکنه، احساس میکنه زندگی با ارزشه پس هرگاه احساس تنهایی کردی به یاد بیاور که: "یه نفر یه جایی گوشهی این دنیای فانی همهاش به فکر توست و غیر از بدست آوردن دل تو هدف دیگری نداره" شا يد كسي كه با او خنديدم را فراموش كنم، اما كسي كه با او گريه كردم را هرگز از ياد نخواهم برد. نگه داشتن عشق مثل نگه داشتن آب تو دسته فکر ميکني تو دستته اما وقتي دستتو باز ميکني ميبيني هيچي ازش نمونده جز خيسي خاطراتش
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 مرداد1388ساعت 23:29 توسط محمدرضا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 1:35 توسط محمدرضا |
|
|
اگه
یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی اگه یکی رو دیدی که وقتی داشتی میرفتی برمیگرده و با عجله میاد سمت تو بدون براش عزیزی اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی برمی گرده میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی با ناراحتی ترکت میکنه بدون عاشقته اگه یکی رو دیدی که وقتی داری اونو ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 1:30 توسط محمدرضا |
|
|
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با
ارزش تره؟
چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي
دقایقی تو زندگی هست دلت برای
کسی اونقدر تنگ میشه که
میخواهی اونو از رؤیاهات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی و حالا اون دقایق اومدن دلتنگ تو شدم اومدم با بزرگترین عشق در کوتاهترین جملهی ممکن به روی لطیف ترین گل سرخ برای تو، بهترین و عزیزترین گل زیبایم بنویسم: دوستت دارم بیشتر از دیروز و کمتر از فردا و کاش این فرداها تا بی نهایت آمال آدمها امتداد می یافت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 مرداد1388ساعت 13:39 توسط محمدرضا |
|
|
یه روز بهم گفت:
ميخوام باهات دوست بشم، آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم، فکر خوبيه، منم خيلي تنهام. يه روز ديگه بهم گفت: ميخوام تا ابد باهات بمونم، آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم، فکر خوبيه، منم خيلي تنهام. يه روز ديگه بهم گفت: ميخوام برم يه جاي دور که هيچ مزاحمي نباشه، وقتي همه چيز حل شد تو هم بيا اونجا، آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره ميدونم، فکر خوبيه، منم خيلي تنهام. يه روز تو نامه برام نوشت: من اينجا يه دوست پيدا کردم، آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام. براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم، فکر خوبيه، منم خيلي تنهام. يه روز ديگه تو نامه برام نوشت: من قراره با اين دوستم تا ابد زندگي کنم، آخه ميدوني من اينجا خيلي تنهام. براش يه لبخند کشيدم و زيرش نوشتم: آره ميدونم، فکر خوبيه، منم خيلي تنهام. حالا ديگه اون تنها نيست و از اين بابت خوشحالم و چيزي که بيشتر از اون خوشحالم ميکنه اينه که هنوز نميدونه که من خيلي خيلي تنهام. دلم را هیچ کس باور نداشت هیچ کس کاری به کار من نداشت بنویسید بعد مرگم روی سنگ اون که خوابیدست اينجا، بودنش را هیچ کس باور نداشت اگــر روزی دلت لبریز غــم بـود گــذارت بـر مزار کهنـه ام بـود بگو این بی نصیب خفته برخاک یه روزی عاشق دیوانه ام بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 0:27 توسط محمدرضا |
|
|
در شهر عشق قدم می زدم گذرم افتاد به قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم تا چشم کارمی کرد قبر بود پیش خودم گفتم یعنی این همه قلب شکسته وجودداره؟ یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بود جلو رفتم برگهای روی قبر را کنار زدم که براش دعا کنم وای چی می دیدم باورم نمیشه اون قلب، قلبِ همون کسیه که چند سال پیش دل منو شکسته بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 مرداد1388ساعت 0:9 توسط محمدرضا |
|
|
چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده !!! چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي !!! چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه !!!
به اندازه ی گریه ی گنجشک دوست دارم! شاید این دوست داشتن کم به نظر بیاد اما یه چیزیو میدونی؟ گنجشک ها زمانی که گریه میکنن میمیرن.
روي در قلبم نوشتم ورود ممنوع، عشق آمد و گفت من بي سوادم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 21:45 توسط محمدرضا |
|
|
یه حرفایی هست، که میشه زخم و هميشه به دل آدم می مونه ... زخمی که دلت نمی خواد کسی ببیندش چه برسه به این که بخوای دردشو تقسیم کنی!!! بالاخره آدم باید یه چیزی داشته باشه که مال خودش باشه (فقط مال خودش).
هيچوقت دنبال كسي نگرد كه با اون زندگي كني!!! هميشه دنبال كسي بگرد كه نتوني بدون اون زندگي كني!!!
وفاداری رو از گل بیاموز چون به هر شاخه که می چسبد در آغوش همان شاخه می میرد
عشق قصه ای نیست که با یکی بود یکی نبود آغاز بشه عشق کلاغی بود که هرگز به خونه اش نرسید ...
چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن ... ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 تیر1388ساعت 10:49 توسط محمدرضا |
|
|
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 22:24 توسط محمدرضا |
|
|
روزي كه
مي گفتي من با تو مي مانم روزي كه دانستي مـن بي تـو ميميرم روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم بازنده من بودم اين بوده تقديرم خوش باوري بودم پيش نگاه تو هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو عشق تو چون برگي در دست طوفان بود دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود روزي به من گفتي ديگر نمي مانم گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم باور نمي كردم هر گز جدايي را آن آمدن
با عشق اين بي وفايي را ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 22:16 توسط محمدرضا |
|
|
مرجان لب لعل تو مر جان مرا قوت
یاقوت نهم نام لب لعل تو یا قوت قربان وفاتم به وفاتم گذری کن تابوت مگر بشنوم از رخنه تابوت متن از ارشیا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 16:45 توسط محمدرضا |
|
|
به همان قدر که چشم تو پراز زیباییست، بی تو دنیای من ای دوست پراز تنهاییست
لیز خوردن بهونه ایست تا دست هایی رو که دوست داری محکم تر فشار بدی
عشق را از ماهی بیاموز که چه بی پایان ، آب را پر از بوسه های بی پاسخ می کند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 0:6 توسط محمدرضا |
|
|
اگر بدانم غروب زندگیم طلوع زندگی توست آن غروب را می پرستم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 تیر1388ساعت 22:17 توسط محمدرضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 تیر1388ساعت 21:39 توسط محمدرضا |
|
|
اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد، من بي گمان ديدن تـو را آرزو می کردم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 تیر1388ساعت 21:26 توسط محمدرضا |
|
|
يادته؟ تو يه مسافر بودی... يه مسافر خسته... دنبال يه خلوت امن... دل منم يه خلوت امن بود، چشم به راه يه مسافر... تو اين خلوت امن لونه کردی ... گرم شدی ... آروم شدی و بدون اينکه بفهمی، بودنت برام عادت شده، دور و دور تر شدی... تو روزايی که آغوشم نيازمند هرم نفس هات بود، و دلم چشم انتظار مرهم
دستات ... نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرهم دستات... حالا يه پيله خاکستری دور خودم و تنهايی هام کشيدم و دارم آروم آروم
تو انزوای محض فراموش ميشم... اين پيله رو دوست دارم... چون ميدونم ، ديگه هيچ مسافری سراغ يه پيله خاکستری نمی ياد... ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 تیر1388ساعت 23:43 توسط محمدرضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 تیر1388ساعت 18:5 توسط محمدرضا |
|
|
زنـدگي بـه مـن آموخت كـه چگونـه گريـه كنم اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم !!! تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم اما بــه من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 تیر1388ساعت 17:56 توسط محمدرضا |
|
|
بعضی ها هستن که وقتی به صورتشون نگاه می کنی آروم میشی، خیلی آروم ... و اون خودش نمی دونه ... اون داره با یکی دیگه حرف میزنه و می خنده ... تو باز داری اونو نگاه می کنی. انگار همه چی خوابه و فقط اون بیداره که می خنده و حواسش هم اصلا به تو نیست ... و وای به اون موقع که یهو نگاهش به نگاهت می افته
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 تیر1388ساعت 17:48 توسط محمدرضا |
|
|
اینو بدون که ... اگه یه روز دلت خواست گریه کنی به من بگو ... قول نمیدم بتونم بخندونمت ... اما می تونم بـا تو گریه کنم ... !!! اگه یه روز خواستی از اینجا بری نترس به من بگو ... قول نمیدم تو رو از رفتن باز دارم ... اما می تونم باهات بیام ... !!! اگه یه روز نخواستی صدای کسی رو بشنوی به من بگو ... قول می دم سکوت کنم ... !!! اما اگه یه روز صدام کردی و جواب نشنیدی زود بیا و منو ببین ... شاید این منم که به تسلای تو نیاز دارم ... !!! و اينو بدون كه تا ابد عاشقتم ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 تیر1388ساعت 0:49 توسط محمدرضا |
|
|
عشق؛ خیس شدن دو دلدار زیر باران نیست !!! عشق؛ آن است که من چترم را آرام بر سر دلدارم بگیرم و او هرگز نداند که چرا زیر باران بود و خیس نشد ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 16 تیر1388ساعت 0:37 توسط محمدرضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 تیر1388ساعت 21:5 توسط محمدرضا |
|
|
آرزو دارم بفهمي درد را تلخي برخوردهاي سرد را مي رسد روزي که بي من لحظه هارا سر کني مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني مي رســد روزي کـــه شبها در کنــار عکس مـن نامه هـاي کهنـه ام را مو بــه مو از بـر کني
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 تیر1388ساعت 20:31 توسط محمدرضا |
|
|
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم ، در چشمانت خیره شوم، دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم، منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم ... از عشق تو ... از داشتن تو ... اشک شوق ریزم، منتظر لحظه ای هستم که تو را در آغوش بگیرم و بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم و با تمام وجود، قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم، آری من تو را دوست دارم و عاشقانه تو را می ستایم ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 22:51 توسط محمدرضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 تیر1388ساعت 0:49 توسط محمدرضا |
|
|
هرگز به عظمت عشق نگاه نکن چون آنقدرعظیم وبزرگ است که هروقت درتوآمد، زندگیت راازبین خواهدبرد و اگر هم در زندگی عاشق شدی سعی کن یکی را دوست داشته باشی با او صحبت کنی، با او بخندی و در غم او گریه کنی عشق زمانی است که: نتوانی به چیزی جز او فکر کنی عشق زمانی است که: هروقت خبری می شنوی، به اولین کسی که دوست داری بگی، اوست. عشق زمانی است که: اگر نتوانی مدتی اورا ببینی، احساس بیماری و کسالت کنی. عشق زمانی است که: تو رضایت اونو به رضایت خودت ترجیح بدی. عشق زمانی است که: او لباسهای قشنگش رو فقط به خاطر تو بپوشه عشق زمانی است که: هر وقت از موضوعی نگران است به او آرامش بدی عشق زمانی است که: حتی وقتی در مهمانی جای زیادی برای نشستن هست، کنار تو بنشیند. عشق زمانی است که: همه چیز را در وجود او خلاصه ببینی عشق زمانی است که: احساس کنی با او به اوج می رسی عشق زمانی است که: با او زندگی می کنی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 تیر1388ساعت 23:13 توسط محمدرضا |
|
|
غرور من مهم نبود، شکستنم مهم نبود، دل بستنم مهم نبود، بي کسي من مهم نبود، آشفتگي من مهم نبود، اشکها و گريه هاي شبانه ام مهم نبود، دلتنگيهاي مرگ آور هم مهم نبود، سرزنشها مهم نبود، گلايه ها مهم نبود، نديدن ها مهم نبود، غريبي هم مهم نبود، روزهايي که رنگ شب شدند مهم نبود، شبهايي که در سياهي خود گم شدند مهم نبود، مرگ لحظه ها مهم نبود، بي تو پرپر زدنم مهم نبود، حتي روياهايم مهم نبود، بي تو ماندنم مهم نبود، تنها چيزي که در اين ميان مهم بود تو بودي. مهم تو بودی افسوس كه هيچوقت نخواستي بدوني |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 تیر1388ساعت 23:23 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پروفايل مدير وبلاگ پست الکترونيک آرشيو وبلاگ عناوين مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تقدیم به عزیزترین و تنها عشق زندگیم ....
.... جان دوست دارم |
| پيوندهاي روزانه |
|
خوانندگان سلام آخر دوستای ایموی من پاییز غریب و بی رحم تماس با من آرشيو پيوندهاي روزانه |
| نوشته هاي پيشين |
|
آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 |
| آرشيو موضوعي |
|
عشق شعر معما طالع بيني و روانشناسي |
|
یازی کیهانی نمکسیا
|